سابقونیها

موسسه قرانی فرهنگی-ماهشهر

سابقونیها

موسسه قرانی فرهنگی-ماهشهر

۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۲اسفند

س ع موسوی
۲۱اسفند

تلاوت آیاتی از سوره های (الرحمن)و (کوثر)

توسط قاری ایرانی:

سید جواد حسینی





س ع موسوی
۱۹اسفند

س ع موسوی
۱۵اسفند

{بهشت برای اونیه که دیده هاش بارونیه }

بهشت برای اونیه، که دیده هاش بارونیه
برکت پیر غلامی از، گریه های جوونیه
بهشت برای اونیه، که واسه تو روضه خونه
اونی که حتی با یه شعر، یه نفرو بگریونه
ان الحسین، عبره کل مومنه، گریه صفای باطنه
با گریه به داغ حسین، میشه دل من آینه
آینه ی دل من تویی، تاج سر سینه زن تویی
نوکر در خونه ت منم، پادشاه بی کفن تویی
یا حسین و یا حسین
********
حرم برای اونیه، که دلش آسمونیه
توی خونه ش تموم سال، مجلس روضه خونیه
حرم برای اونیه که حسرت پابوس داره
مشمول لطف فاطمه ست ، هر کی حسینو دوس داره
ان الحسین، حراره قلوبنا، صفا و مروه و منا
خدا بهش نظر داره، با تو شد هر کی آشنا
دل به کرم تو بستمو، رو به حرم تو هستمو
دست تو رو میبوسم حسین، تا که بگیری تو دستمو
یا حسین و یا حسین
**********
شبای جمعه کربلا. پرِ صفا و همهمه ست
تموم بین الحرمین، قرق بی بی فاطمه ست
شبای جمعه هرچقدر، روضه پره توی حرم
اما یه مادری داره ، میگه با گریه: پسرم
تو رو زدن، با تیر و شمشیر و عصا. غریب دشت کربلا
تن تو روی خاکه و ، سر تو روی نیزه ها
زلف تو شده رها حسین، سوز دل سینه ها حسین
ای پدر و مادرم فدات، عشق علی وزهرا حسین
یا حسین و یا حسین


سبک :                                                                                                                                                                   





شاعر و مداح: مظاهر کثیری نژاد

  


س ع موسوی
۱۲اسفند

ماجرای کوهنورد



کوهنوردی که خیلی به خود ایمان داشت قصد بالا رفتن از کوهی را کرد
.

تقریباً نزدیک قله کوه بود که مه غلیظی سراسر کوه را گرفت.
در این هنگام از روی سنگی لغزید و به پایین سقوط کرد.
کوهنورد مرگ را جلوی چشمانش دید و در حال سقوط از صمیم قلب فریاد زد:خدایا کجایی؟؟
ناگهان طناب ایمنی که او را نگه می‌داشت دور کمرش پیچید و او را بین زمین و هوا معلق نگه داشت. مه غلیظ بود و او جایی را نمی‌دید و نمی‌توانست عکس‌العملی انجام دهد. پس دوباره فریاد زد: خدایا نجاتم بده
صدایی از آسمان شنید که می‌گفت: آیا تو ایمان داری که من می‌توانم نجاتت دهم؟
کوهنورد گفت: بله
صدا گفت: طناب را ببر
کوهنورد لحظه‌ای فکر کرد و سپس طناب را محکم دو دستی چسبید. صبح زمانی که گروه نجات برای کمک به کوهنورد آمدند چیز عجیبی دیدند؛ کوهنورد را دیدند که از سرمای هوا یخ زده بود و طنابی که به دور کمرش بسته شده است را دو دستی و محکم چسبیده است ولی او با زمین فقط یک متر فاصله داشت.
س ع موسوی
۰۸اسفند

یا امام زمان عج





س ع موسوی