رمانخانه
بسم الله الرحمن الرحیم
حتی یک وجب خاک - قسمت اول
دستورات رو داشتم مرور میکردم ... اسم فرمانده ،معاون، تعداد اعضای گردان و نقشه های عملیات، از من خواسته شده بود که به عنوان نفوذی وارد این پادگان بشوم . این را همان هایی از من خواستند که آتش جنگ را به پا کردند . این مهم ترین پادگانه که در نوع خودش بسیار عالی و در طراحی های عملیات تاثیر گذار است .
الیته ورود به این پادگان کار ساده ای نبود . سخت گیری هایی که برای ورود شد، کار رو برای من خیلی سخت و دشوار می کرد . چندجلسه گذاشته بودند، تا با آنهایی که میخواهند به جبهه بروند مصاحبه کنند . تا از فعالیت هایشان در زمان انقلاب با خبر بشوند و اطلاعاتی از خانواده انها به دست بیاورند . با این که در سازمان برای همه ی سوال ها و جواب ها و خیلی کار های دیگر آموزش دیده بودم . اما سوال هایی که می پرسیدند گیحم می کرد. یک نوع سوال در قالب های مختلف می پرسیدند که راست و دروغ حرفم مشخص شود . با همه ی سختی اش اما از خوان اول گذشتم .
حال در راه پارگان بودم. نگاهم به بیرون پنجره اتوبوس افتاد ....
ارمغان313