رمانخانه جنگ
يكشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۴:۴۵ ب.ظ
حتی یک وجب خاک - قسمت دوم
نخل های بلند اما تیر خورده ، آسمان به رنگ خون ، ناله های سر به فلک رسیده که گوش هر شنونده ای را می لرزاند. حتی من را که قصی القلب می نامیدند. همه ی این ها را دیدم اما چاره ای نبود، اگر قرار بود از دستورات سرپیچی کنم، خودم را میکشتند.
با همه ی این ها، چه حال وچه گذشته همیشه کمبودی را درخودم احساس می کردم و همیشه کسی درذهنم میگفت من با آنهایی که به راحتی مردم را به گلوله می بستند و با بی رحمی می کشتند، فرق می کنم نمی دانم شاید وجدانم بود که بعضی موقع ها عجیب درد میگرفت به طوریکه صدای فریادش گوش هایم را کرمیکرد.
اتوبوس ایستاد....
ارمغان 313
۹۶/۰۷/۱۶