سابقونیها

موسسه قرانی فرهنگی-ماهشهر

سابقونیها

موسسه قرانی فرهنگی-ماهشهر

۱۸ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۹مهر


زیارت حسین(ع) مثل تجهیز ۱۰۰۰ مجاهد به اسب جنگی!


🔹امام صادق(ع): کسی که با معرفت به زیارت امام حسین(ع) برود خداوند برایش پاداش آزاد کردن هزار بنده را می‌نویسد و مانند کسى است که هزار مجاهد را با اسبِ زین کرده و لگام زده تجهیز کند و به جنگ در راه خدا، روانه بدارد.


💠 شرح حدیث:


1⃣ اربعین اعلام آمادگی به امام حسین(ع) است. در این فراز عالی و کلیدی از زیارت اربعین، ۲۰ میلیون آدم میگویند: «من آمادۀ یاری شما هستم؛ نُصْرَتِی لَکُمْ مُعَدَّة» در طول پیاده‌روی اربعین همین را به خودت یادآوری کن. فلسفۀ زیارت اربعین همین اعلام آمادگی است و اربعین رزمایش ۲۰ میلیونی است. 


🔹دیده‌اید نظامی‌ها می‌روند رزمایش؟ فلسفه رزمایش چیست ؟ اعلام آمادگی: «تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّکُم‏»(انفال،۶۰) در پیاده‌روی اربعین در دل دشمن رعب می اندازی با اعلام آمادگی خودت. 


2⃣ اینکه حضرت فرمودند ثواب آزاد کردن هزار برده، شاید معنایش این است که با هر قدم ما در این مسیر و معرفی امام حسین(ع) به دنیا، هزاران اسیر جهالت و شهوت آزاد می شوند. و با این اعلام آمادگی و رزمایش ما، زمینۀ آزادی بشر از دست ظاغوت و ظلم و جهالت فراهم میشود. 


🔻 کافی، ج۴، ص۵۸۱ 

س ع موسوی
۲۹مهر


سوال یک دختر بچه ی 9 ساله شیعه از مدیر خود که تمام کارشناسان وهابی را به سکوت واداشت :

ما در کلاس 24 نفره هستیم، معلم ما وقتی میخواد از کلاس بیرون بره به من میگه : خانم محمدی ، شما مبصر باش تا نظم کلاس به هم نریزه .... و به بچه ها میگه : بچه ها گوش به حرف مبصر کنید، تا برگردم، شما می گید پیامبر {صلوات خدا بر او باد } از دنیا رفت و کسی را به جانشینی خود انتخاب نکرد، آیا پیامبر به اندازه معلم ما بلد نبود یک مبصر و یک جانشین بعد از خودش تعیین کند که نظم جامعه اسلامی بهم نریزد؟! 
جواب مدیر اهل سنت به دانش آمور شیعه : برو فردا با ولی ات بیا کارش دارم، دانش آموز رفت و فردا با دوستش آمد و مدیر گفت : پس چرا ولی ات را نیاوردی ، مگه نگفتم ولی ات رو بیار ؟
 دانش آمور گفت : نشد دیگه اینجا میگی ولی یعنی سرپرست ، پس چطور وقتی پیامبر میگه علی ولی شماست می گید معنی ولی میشه دوست ؟؟
س ع موسوی
۲۷مهر



س ع موسوی
۲۷مهر

س ع موسوی
۲۰مهر

محمد حسین حدادیان





س ع موسوی
۱۷مهر

روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد.

پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:

ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی.

آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارئیل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:…

۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.

س ع موسوی
۱۶مهر


 حتی یک وجب خاک - قسمت دوم 


نخل های بلند اما تیر خورده ، آسمان به رنگ خون ، ناله های سر به فلک رسیده که گوش هر شنونده ای را می لرزاند. حتی من را که قصی القلب می نامیدند. همه ی این ها را دیدم اما چاره ای نبود، اگر قرار بود از دستورات سرپیچی کنم، خودم را میکشتند.

با همه ی این ها، چه حال وچه گذشته همیشه کمبودی را درخودم احساس می کردم و همیشه کسی درذهنم میگفت من با آنهایی که به راحتی مردم را به گلوله می بستند و با بی رحمی می کشتند، فرق می کنم نمی دانم شاید وجدانم بود که بعضی موقع ها عجیب درد میگرفت به طوریکه صدای فریادش گوش هایم را کرمیکرد.

اتوبوس ایستاد....

ارمغان 313

س ع موسوی
۱۵مهر


کتاب سیاحت غرب قوچانی اینگونه آغاز می شود : و من مُردم . . . پس دیدم ایستاده ام،و بیماری بدنی که داشتم ندارم و تندرستم. خویشان من در اطرافم جنازه برایم گریه می کنند، و من از گریه ی آنها اندوهگینم و به آنها می گویم نمرده ام،بلکه بیماری ام رفع شده است! اما کسی به من گوش نمی کند… گویا مرا نمی بینند و صدای مرا نمی شنوند. جنازه را بعد از غسل به قبرستان بردند، و من نیز جز مشیعین رفتم و در میان آنها بعضی جانوران وحشی و درندگان از هر قبیل می دیدم،که از آنها وحشت داشتم،اما دیگران از آنها وحشت نداشتند. ناگهان…

س ع موسوی
۱۴مهر

بسم الله الرحمن الرحیم


حتی یک وجب خاک - قسمت اول

دستورات رو داشتم مرور میکردم ... اسم فرمانده ،معاون، تعداد اعضای گردان و نقشه های عملیات، از من خواسته شده بود که به عنوان نفوذی وارد این پادگان بشوم . این را همان هایی از من خواستند که آتش جنگ را به پا کردند . این مهم ترین پادگانه که در نوع خودش بسیار عالی و در طراحی های عملیات تاثیر گذار است .

الیته ورود به این پادگان کار ساده ای نبود . سخت گیری هایی که برای ورود شد، کار رو برای من خیلی سخت و دشوار می کرد . چندجلسه گذاشته بودند، تا با آنهایی که میخواهند به جبهه بروند مصاحبه کنند . تا از فعالیت هایشان در زمان انقلاب با خبر بشوند و اطلاعاتی از خانواده انها به دست بیاورند . با این که در سازمان برای  همه ی سوال ها و جواب ها و خیلی کار های دیگر آموزش دیده بودم . اما سوال هایی که می پرسیدند گیحم می کرد. یک نوع سوال در قالب های مختلف می پرسیدند که راست و دروغ حرفم مشخص شود . با   همه ی سختی اش اما از خوان اول گذشتم . 

حال در راه پارگان بودم. نگاهم به بیرون پنجره  اتوبوس افتاد ....


ارمغان313

س ع موسوی
۱۳مهر

س ع موسوی